پس گلایه نکن...
بگذار تنها حرفهای مانده را بزنم...
نمیخواهم این چند حرف نگفته راه گلویم را برای همیشه ببندد و سالها بگویم:
کاش گفته بودم...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 8:24 توسط سكوت| |
برچسب: صبر,
نویسنده: حمید حسینی
برچسب: مهر,
نویسنده: حمید حسینی
لحظه هایم پرشده از تکرار یاد کسی که یادش با دیگریست...
خسته ام...
میشود کمی این کوله بار دلتنگی را تو به دوش بگذاری؟
شاید آنوقت خسته از دنیا بنشینم و یک فنجان چای مهمانت کنم...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 8:57 توسط سكوت| |
دلشکسته رفته بودی...
می خواستم این بار با اسم کوچکت صدایت کنم بی هیچ آقایی...
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:16 توسط سكوت| |
برچسب: آقا,
نویسنده: حمید حسینی
تو نیستی و من تنها بین رویاهایم قدم میزنم...
چقدر نبودنت دنیایم را خالی کرده...
دیگر خبری از استرس قلمو کاغذ نیست...
دیگر...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 15:21 توسط سكوت| |
برچسب: رویا,
نویسنده: حمید حسینی